تبليغاتX
هنرجنگ
مقصدم قدس است! که از کربلا می گذرد ، ای دل تو چه می کنی! می مانی ، یا که می روی؟

«بسم رب الشهدا»


رهبر دل مظلومان جهان، حضرت امام خمینی(ره):


خط سرخ شهادت، خط آل محمد(ص) و علی(ع) است.


 تاریخچۀ جنگ (کاغذ کاهی اول)


رخ دادهای حماسی انقلاب اسلامی "بیست و هفتم خرداد تا پنجم تیر"




- عملیات نامنظم فتح شش، در منطقه شمال اربیل عراق.

( بیست و هفتم خرداد/ سال شصت و شش هجری شمسی)

- عملیات نصر سه، در منطقۀ زبیدات در جنوب دهلران.

( بیست و هفتم خرداد/ سال شصت و شش هجری شمسی)

- سخنرانی حاج احمد متوسلیان، خطاب به قوای اعزامی

"محمد رسول الله(ص)"، در پادگان زبدانی سوریه.

(بیست و هشتم خرداد/ سال شصت و یک هجری شمسی)

- مانور مسلحانه نیروهای اعزامی جمهوری اسلامی ایران

"قوای محمد رسول الله" در خیابان های دمشق «سوریه».

(بیست و نهم خرداد/ سال شصت و یک هجری شمسی)

- لغو عملیات قوای محمد رسول الله(ص)، در جبهه بقاع.

(بیست و نهم خرداد/ سال شصت و یک هجری شمسی)

- صدور رای مجلس شورای اسلامی به عدم کفایت بنی صدر.

(سی و یکم خرداد/ سال شصت هجری شمسی)

- شهادت دکتر مصطفی چمران در جبهه دهلاویه.

(سی و یکم خرداد/ سال شصت هجری شمسی)

- عملیات نصر چهار، در استان سلیمانیه عراق.

(سی و یکم خرداد/ سال شصت و شش هجری شمسی)

- عزل بنی صدر از ریاست جمهوری ایران.

(یکم تیر/ سال شصت هجری شمسی)

- بازگشت حاج احمد متوسلیان از سوریه به ایران و ملاقات او،

با حضرت امام خمینی(ره).

(سوم تیر/ سال شصت و یک هجری شمسی)

- عملیات نصر پنج در جنوب غربی سردشت، در منطقۀ

مرزی شمال عراق. 

(سوم تیر/ سال شصت و شش هجری شمسی)

- بمباران سراسری کشور لبنان توسط رژیم اشغالگر قدس.

(چهارم تیر/ سال شصت و یک هجری شمسی)

- عملیات قدس دو، در منطقۀ هورالهویزه عراق.

(چهارم تیر/ سال شصت و چهار هجری شمسی)

- عملیات ظفر دو، در منطقۀ پنجوین عراق.

(پنجم تیر/ سال شصت و چهار هجری شمسی)

- عملیات فتح هفت، در منطقۀ عملیاتی حلبچه.

(پنجم تیر/ سال شصت و شش هجری شمسی)


 



بخش تاریخچۀ جنگ، هر هفته در قالب بخشی از یک پست،

رخدادهای حماسی انقلاب اسلامی را به اطلاع مخاطبین

"هنرجنگ" می رساند.


حسین، خونین بدن، خدا ... (کاغذ کاهی دوم)


 

 

حسین، آر.پی. جی را مسلح می کند.
از خاکریز بالا می رود.

آیه "و مارمیت اذ رمیت..." را نجوا می کند. تانک در مگسک قرار می گیرد.

چشم چپ حسین، بسته می شود. نگاه چشم راست، به سیاهی دهانه

لوله تانک خیره است. احساس خاصی دارد. مکثی می کند، تا خوب نشانه

گیری کند. دور از انتظار نیست که جنبش لبانش، از تشهد باشد!

می خواهد شلیک کند. انگشت سبابه را روی ماشه می برد. دهانش

به الله اکبر باز شد، که گلوله مستقیم تانک بر سینه خاکریز می نشیند...!

 

گلوله روی آر. پی. جی است و قبضه در دست حسین، خون چهره اش

را پوشانده است. چشمانش آرام آرام، بسته شدند.


فرمانده گردان سلمان فارسیِ تیپ محمد رسول الله(ص)، سردار شهید

حسین قُجه ای، دقایقی پیش از شهادت به حاج احمد متوسلیان،

گفته بود:

 

"حاجی ما مردانه وارد جنگ شده ایم و مثل امام حسین(ع)،

با بدنی خونین، خدا را ملاقات خواهیم کرد. خداحافظ ..."

 

به نقل از کتاب، پرواز پروانه ها



آخرین یادداشت عزیز دهلاویه (کاغذ
کاهی سوم)




 یادداشت آخرین، از عزیز دهلاویه "شهید دکتر مصطفی چمران"

 
«خدایا! تو مرا با زجر و شکنجه ی همه ی محرومان و مظلومان تاریخ

آشنا کردی. خدایا! همه چیز بر من ارزانی داشتی و بر همه اش شکر

کردم. جسمی سالم و زیبا دادی! پایی قوی و تند و چالاک عطا کردی،

بازوانی توانا و پنجه ای هنرمند بخشیدی! فکری عمیق دادی و از

موهبت های علمی به اعلا درجه برخوردارم کردی.

خدایا! تو را شکر می کنم که مرا بی نیاز کردی تا از هیچ کس و هیچ چیز

انتظاری نداشته باشم. ای حیات، با تو وداع می کنم. ای پاهای من!

می دانم که شما چابک هستید. می دانم فداکارید. اکنون می خواهم

که در این لحظات آخر، آبروی مرا حفظ کنید. ای پاهای من! سریع و توانا

باشید. ای دست های من! قوی و دقیق باشید. ای چشمان من! تیزبین

و هوشیار باشید. ای قلب من! این لحظات آخرین را تحمل کن. به شما

قول می دهم که پس از چند لحظه، همۀ شما در استراحتی عمیق

و ابدی آرامش بیابید. من دیگر شما را رنج نخواهم داد. دیگر به شما

بی خوابی نخواهم داد و شما از خستگی فریاد نخواهید کرد...»




آخرین یادداشت شهید دکتر مصطفی چمران،

دهلاویه، لحظاتی قبل از شهادت.


علمدار بیت المقدس (کاغذ کاهی چهارم)





«علمدار بیت المقدس»

بیا جبهه ها را تبسم کنیم

دل خویش را نذر مردم کنیم

شبی با شهیدان به "مجنون" رویم

ز دروازۀ عقل، بیرون رویم

به میدان مین، یکه تازی کنیم

شبی با خدا، عشق بازی کنیم

بخوانیم از خم و خون و خطر

بگوییم از شاهدان ظفر

از آن مِی پرستانِ آتش گزین

ز اسطورۀ تقوا، مردان سنگرنشین

بجنگیم، همدوش مردان مرد

کنار "بروجردی" اهل درد

بیا! وارث خشم "حیدر" شویم

شبی شاهد، فتح "خیبر" شویم

بیا! سوی داغ "شهیدان" رویم

به قاف رشادت، "مریوان" رویم

همان سو، که توفانی از آتش است

ولی عشق، هرگز ندارد شکست

بیا زائر روح اقدس شویم

علمدار "بیت المقدس" شویم

سروده ای حماسی، تقدیم به شعور سرخ تان



 ای خائن خیانت پیشه! (کاغذ کاهی پنجم)

 


 


مخالفت های برنامه ریزی شدۀ بنی صدر،

سقوط خرمشهر را به ارمغان آورد.

 

اگر مخالفت و سنگ اندازی بنی صدر و دار و دسته اش نبود با همان

تجهیزات "لشکر نود و دو زرهی اهواز" می توانستیم از اشغال خرمشهر

جلوگیری کنیم. سردار جعفری در مورد حضور خود در زمان مقاومت

خرمشهر، می گوید:

 

من در آن زمان در سپاه کردستان در منطقه سردشت بودم. البته ما پیش

بینی جنگ را تا حد زیادی می کردیم، مثلا میمک، ارتفاعات مهران و

مندلی قبل از "سی و یکم شهریور" اشغال شد. لذا جنگ برای ما با توجه

به این درگیریهای مرزی مشهود بود."

 


 وی در مورد حمله دشمن به خرمشهر گفت: دشمن "نوزدهم مهر" از

کارون عبور کرد، "بیست و سوم مهر" جاده ماهشهر را گرفت و در همان

اوضاع شهید تندگویان اسیر شد. از طرف دیگر دشمن آماده ورود به

شهر آبادان بود. دشمن "آبان ماه" روی بهمن شیر پل زد و وارد

نخلستانهای جنوبی شد که آن نخلستان ها به منطقه ذوالفقاریه در

شرق آبادان منتهی می شد."

 


سپاه خرمشهر با اینکه امکانات خاصی نداشت اما بسیار توانمد

و پر قدرت ظاهر شد.

 


جالب است بدانید؛ این شکست آنقدر برای صدام عصبانی کننده بود که

"عبدالعزیز حدیثی" فرمانده تیپ بیست و شش زرهی اش را به

پانزده سال زندان محکوم کرد.

 


اگر بنی صدر، از ارسال تجهیزات و نیرو به جبهه های غرب و جنوب

جلوگیری نمی کرد و ذاقه های مهمات را بر روی رزمندگان نمی بست،

مطمئنا نه خرمشهر سقوط می کرد و نه ...!

 


و حتی می توان گفت؛ اگر مخالفت و سنگ اندازی های بنی صدر و

دار و دسته اش نبود، با همان تجهیزات "لشکر نود و دو زرهی اهواز"

می توانستیم از اشغال خرمشهر جلوگیری کنیم.


ای خائن خیانت پیشه بی ریشه، ای بنی صدر رانده شده! چطور دلت آمد


 قلب امام امت، حضرت خمینی کبیر(ره) را به درد آوری
 
 و خاطرش را آزرده کنی؟؟؟


این پست حماسی هدیه به محضر، یگانه امامی که، خود روزگاری

 حماسه ساز بود، تقدیم به امام منصور، مولای شکسته دلان بسیجی

حضرت آیت الله سید علی خامنه ای (حفظه الله تعالی)





یا حق که بی شک مولا علی ست.



+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 5:0  توسط ميرزا | 

 

 

هوالله الباقی

 تسلیت باد، غم بی مادری...!




این پست پُر سوز و جانکاه برای فاطمیه، برای فاطمه است؛

چشم های غفلت گرفته را از اشک، زلال می کند!

بخوان برای نگاهت، برای دل گرفته ات.



بوی یاس (مطلب اول)

شهر پیغمبر پُر از بیداد شد

آسمان، لبریز از فریاد شد

 

نخل ها بر سینه و سر می زدند

طائران عرش، پرپر می زدند

 

چشم جبریل امین مبهوت بود

غرق ماتم، عالم لاهوت بود

 

کینه توزی را عجب آموختند

قلب مادر را، به طفلش دوختند

 

آن در و دیوار گلگون گشت، وای

فرق حیدر(ع)، غرق در خون گشت، وای

 

ضرب سیلی، دیده ای را تار کرد

مجتبی (ع) با زهر آن، افطار کرد

 

با غلاف تیغ، بازویی شکست

شمر، روی سینه مولا(ع) نشست

 

روی مه را، جوهر نیلی زدند

دختری را، کربلا سیلی زدند

 

درب بیت وحی را افروختند

خیمۀ اهل حرم را، سوختند

 

از دل زهرا(س) برون شد، بوی عود

بوی یاس و آتش و اسپند و دود

 

میخِ در، پهلوی محسن را درید

تیر شد، بر حنجر اصغر رسید

 

تیغ را قنفذ، در عالم تاب داد

دست عباس(ع) علی(ع)، در شط فتاد

 

بس نیام و تیغ، در رقص آمدند

بوسه بر پهلو و بر بازو زدند

 

کیست زهرا(س) آسمانی، در سجود

بوسۀ دستاس بر دستی کبود

 

عادیان، زین سو و آن سو آمدند

بند بر دستان دست حق(ع) زدند

 

دست حق(ع) در بیعت زنجیر شد

شیر حق(ع) بین دوصد، خنزیر شد

 

گنبد نیلی، گریبان چاک زد

عصمت حق(ع) را، عدو بر خاک زد

 

فاطمه(س) یعنی زدن در کوچه ها

مادری را پیش چشم بچه ها

 

چشم عالم لب به لب، الماس شد

خاک یثرب مست بوی یاس شد

 

عالمی خاموش و بی مهتاب گشت

ارغوان رُخ، ماه عالمتاب گشت

 

عرشِ حق هم زین جفا، در هوش شد

ذوالفقار مرتضی(ع) بیهوش شد

 

کیست زهرا(س) یکّه یار مرتضی(ع)

هم زره، هم ذوالفقار مرتضی(ع)

 

آه زهرا(س)، نعره های حیدر(س) است

نی که دختر، مادر پیغمبر(ع) است

 

روضۀ رضوان به زیر پای اوست

سینۀ غم، چاک از غم های اوست

 

چشم عین الله گریان، امشب است

بعد از این، اُمّ ابیها زینب(س) است

 

گفت حیدر(ع)، ای تمام جان من

طفل و بازویت بلاگردان من

 

قامتم را، ای وجودت قائمه

کلّمینی کلّمینی فاطمه(س)

 

فاطمه(س) چشمان خود را باز کرد

با نگه روی علی(ع) را ناز کرد

 

دست حیدر(ع) را گرفت، آن نازنین

گفت ای مولا(ع)، امیرالمؤمنین(س)

 

هرچه گویی، من اطاعت می کنم

غم مخور، خود با تو بیعت میکنم

 

فاطمه(س) گردد بلاگردان تو

هستی زهرا(س)، فدای جان تو

 

گرچه میدانی تو نیّت های من

یا علی(ع) بشنو، وصیت های من

 

غسل ده، من را به زیر پیرُهن

صبر کن، در بستن بند کفن

 

ای امیرالمؤمنینم، بوتراب(ع)

جان من، شب پیش طفلانم بخواب

 

جان فدایت، ای پناه عالمین

جان تو، جان حسن(ع)، جان حسین(ع)

 

یا علی(ع) پیش حسینم(ع) وقت خواب

جای زهرا(س) کاسه ای، بگذار آب

 

چادری، پنهان درون خانه کن

جای من موهای زینب(س) شانه کن

 

جان زهرایت(س)، علی(ع) جان، جای من

بوسه بر چشمان عباسم(ع) بزن

 

یا علی(ع) شب بر سرِ قبرم بمان

هل اتی بر کوثرت یاسین بخوان

 

گفت و گفت و دیدگان، بر هم گذاشت

هل اتی را غرق در، ماتم گذاشت

 

چاره ساز عالمی بیچاره شد

کوثر و دخّان، ز قرآن پاره شد

 

یاس گلگون علی(ع)، چون جان سپرد

نی که زهرا(س)، بل علی اُفتاد و مُرد

 

شاپرک هاییم و خاکستر شدیم

وای مردم، وای، بی مادر شدیم

 

جای سیلی، تا ابد، بر روی ماست

تا قیامت، میخ، در پهلوی ماست

 

ردّ خون سینه ات، بر جاده است

خاک چادر، مُهر هر سجاده است

 

آه مادر، کودکانت خسته اند

چشم بر دست کبودت بسته اند

 

ای که عجّل گفتی و مرگت رسید

عجّلی گو، تا فرج آید پدید


سروده ای الهامی از "مرحوم ابولفضل سپهر"





احمد نمی آید، راحت بخواب! (مطلب دوم)




ارتحال بیست و شش سال، انتظار تسلیت باد.







رحلت توأم با انتظار مرحوم غلامحسین متوسلیان،
پدر بزرگوار فرمانده

نستوه و بنیانگذار تیپ محمد رسول الله(ص) حاج احمد متوسلیان،

اسیر در بند رژیم صهیونستی، تسلیت باد.


دل نوشته ای ویژه رحلت پدر جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان


او که پدری منتظر بود، گویی کسی ناله های فراق ولد صالحش

احمد متوسلیان، را ندیده و نشنیده بود.

 

حاج غلامحسین قناد، نان حلال درآورد و آن را لقمه کرد و بر دهان احمد و

دیگر زادگانش نهاد، که حاصلش را در پیری برداشت کند. اما انگار او هم،

مانندپدران شهید داده، بی فرزند شده بود. نه اما او فرقی داشت،

پسر داشت، اما بی پسر بود.


غلامحسین گاهی به خدا شکفه می کرد و گاهی به خلق خدا!

او که انگار انتظار جزئی از زندگی اش شده، چشم امید از وزارتخانه ی

خارجه و همه وزیرانی که نصب شدند و بعد از چندی عزل، بسته بود.

سخت است صاحب ولدی صالح مثل احمد باشی، اما دریغ از قدری

سایه پدری که بر سرش افکنی، نه آنکه نخواهی نه، بلکه نشود.


راستی غلامحسین در نجوا با احمدش چه گفت؟

او از خدا گلایه کرد، که چرا احمدش شهید نشد و

یا حتی اسیر بعثی ها نشد؟


حاج غلامحسین آیا گفت به خدایش که چرا، احمدش به دست پست ترین

خلق، در برباره لبنان اسیر شده؟


به راستی اگر ما را خدا فرزندی می داد و آن به اسارت رژیم صهیونیستی

در می آمد بر سر خدا فریاد نمی کشیدیم، که چرا فرزند من باید

چنین شود؟


سخت است پدر باشی، صاحب فرزند باشی، صالح به بارش آوری و تقدیم

انقلاب کنی، اما بیست و شش سال بگذرد و ندانی اصلا، زنده است یا...!


می توانی تصور کنی که، چه آمد بر سر غلامحسین،

در این بیست و شش سال فراق؟


می توانی بگویی چند بار برای بی احمد شدنش، با خدا قهر کرد،

اما دید، چه کند جز امید و انتظار؟


تو هم چون من در صبر غلامحسین مانده ای؟ هم چون من، در امید

و توکلش وا مانده ای؟


گویی خدا، در آن هنگامه که فرزندی را شهید می کند و یا حتی به دست

اسارت ابدی می سپارد، در نهان پدر و مادر آن شهید یا اسیر ابدی، روحی

مقاوم متولد می کند، تا فشار فراق ...، اگر چنین نبود، غلامحسین به

بیست و ششمین سالگرد اسارت احمدش نمی رسید.


ای کاش، رهبر عربی جهان اسلام، سید حسن نصرالله، کاری کند!

اگر احمد متوسلیان و سه دیپلمات همراهش زنده اند که تبادل کنند،

اما اگر نه، پیکرشان را که می توانند، به ملتی یا حتی اقلیتی منتظر،

ارزانی کنند.


دل نوشته ای برای قداست انتظار، از "سید میثم حسینی متوسل"


یا حق که بی شک مولا علی ست.




+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 3:43  توسط ميرزا | 

هو الله الباقی


امام اُمت، از اُمت، جدا شد.



داغ بی تسلّی


داغ های همه تاریخ را، ما به یک باره دیدیم؛ چرا که ما اُمت آخرالزمانیم

و خمینی، این ماه بنی هاشم، میراث دار همۀ صاحبان عهد بود. و داغ او

بر دل ما، داغ همۀ اعصار است، داغی بی تسلّی.

ما را این گمان نبود هرگز، که بی او بمانیم.

امام(ره) به ما آموخت که «انتظار در مبارزه است» و این بزرگترین پیام او

بود و پس از او، اگر بازهم امیدی ما را زنده می دارد همین است که برای

ظهور آخرین حجت حق مبارزه کنیم.



بیعت نامۀ سید شهیدان اهل قلم، با رهبر معظم انقلاب اسلامی



 




خدمت رهبر معظم انقلاب اسلامی

نائب امام عصر(عج) حضرت آیت الله خامنه ای اید کم الله تعالی بتأییداته الخاصه


سلام علیکم و رحمة الله و برکاته. امتثال امر فرصتی برای عرض ارادت

در این مرقومه باقی نمی گذارد، لذا حقیر مستقیماً با استمداد از فضل

بی منتهای رب العالمین وارد در اصل مطلب می شوم بعد از عرض این

مختصر که:

 

ما با حضرتعالی به عنوان وصی امام اُمت(ره) و نایب امام زمان(عج)

تجدید بیعت کرده ایم و تا بذل جان در راه اجرای فرامین شما ایستاده ایم،

همان گونه که پیش از این دربارۀ امام امت(ره) بوده ایم و بسیارند هنوز

جوانانی که عشق به اسلام و شوق رضوان حق، آنان را در میدان انقلاب

نگاه داشته است با همان شوری که پیش از این داشته اند، خدا شاهد

است که این سخن از سر کمال صدق و از عمق قلوب همان جوانانی سر

چشمه گرفته است که در تمام این هشت سال، بار جنگ را بر شانه های

ستبر خویش کشیدند.


 

ما به جهاد فی سبیل الله عشق می ورزیم و این امری است فراتر از یک

انجام وظیفۀ خشک و بی روح. این سخن یک فرد نیست، دست جماعتی

عظیم است که به سوی حضرت شما دراز شده تا عاشقانه بیعت کند،

بسیارند کسانی که می دانند شمشیر زدن در رکاب شما برای پیروزی

حق از همان اجری در پیشگاه خدا برخوردار است که شمشیر زدن در

رکاب حضرت حجت(عج) و نه تنها آماده، که مشتاق بذل جان هستند.

سر ما و فرمان شما.

"کمترین مطیع شما سید مرتضی آوینی"



خدا حفظ کند، مولای شکسته دلان بسیجی، "حضرت آیت الله خامنه ای"

را که حضرت امام خمینی(ره) خطاب به ایشان فرمودند:

"شما چون خورشید، روشنی می دهید"





گرامی باد یاد و خاطره امام اُمت،حضرت آیت الله روح الله خمینی(ره) که

انتظار و مبارزه را به ما آموخت. به امید روزی که امام خمینی(ره)

از این مزار خاکی خروج کند و به امام مهدی(عج) دست بیعت دهد.




جهت بهره مند شدن از مطالب پیشین به آرشیو وبلاگ هم سری بزنید.


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 3:18  توسط ميرزا | 



« هو الشهید »



بدون شرح...!









دخترک


دخترک، میان هق هقِ گریه اش می گفت: به بابا میگم...،

به بابا جونم میگم...!

 
 

از اتاق کناری، صدای غرو لند و فریاد های بی مقصد جوانی که، روی تخت

دراز کشیده بود و سرش را محکم به بالش می کوبید،

به گوش می رسید.

 

- هر غلطی که دلتون می خواد بکنید...، شما هیچی حالیتون نیس...،

 

اصلاً نمی فهمین...، ول معطلین...!

 
 

 مادر آمد، سر دخترک کوچکش را روی زانو گذاشته و گیسوی

خرمائی اش را نوازش می کرد.

 

دخترک معصوم، به مادر نگاهی کرد.

 

مادر به نوازش کردن و قربان صدقه رفتنش، لحظه به لحظه می افزود،

 

تا که دخترک، قدری آرام بگیرد.

 

-  چیزی نیست، گریه نکن عروسکم، خوشگلم، قربون چشمات برم...!

 
 

اما دخترک، گویا قصد کوتاه آمدن نداشت، خوب حق هم داشت،

او از دست برادرش، ناخواسته، اما سخت کتک خورده بود.

 

-  به بابام می گم... به بابا جونم می گم...، تو که رضا رو دعوا نمیکنی؟

 
 

- نگاه کن، موهامو کشیده، تازه... (دخترک در میان هق هق گریه،

آب دهنش را قورت می دهد) ... تازه، تو صورتم هم زده، نگاه کن!

 
 

- تو هر وقت میری بیرون، انقدر منو میزنه، نه دروغ گفتم،

بعضی وقت ها منو میزنه، ولی بعضی وقت ها داداشم،

از تو ام مهربون تره!

خدا کنه داداشم همیشه همونجوری مهربون باشه و منو نزنه...!
 
 

- اما من به بابام می گم...! نمی شه که من هر چند روز یه بار، تمام بدنم

کبود بشه و صورتم چنگ بیفته...!

 
 

مادر تلاش می کند تا واقعیت را به دخترک بگوید،با خود گفت؛

شاید که شنیدن واقعیت، کمی دخترک را آرام کند.

 

- دخترگلم اون تو رو دوست داره، اما گاهی اوقات یه دفعه عصبانی

 

میشه دیگه، به خدا داداش رضا دوست داره...!

 

- رقیه جان، ببین دخترم، داداشت مریضه، می تونی بفهمی؟

تو رو به خدا درک کن...!

دخترک حرف نیمه تمام مادر را برید و گفت؛

 

آره دوسم داره...! لابد برای همین منو می زنه؟

 

اصلاً به من چه که مریضه؟ خُب قرصاشو بخوره...!

 

- به من چه که عراقی ها اذیتش کردن...! اصلاً تو هم بدی،

تو ام به بابا جونم میگم.

 

مادر به قاب عکسی که به دیوار نصب شده بود نگاهی انداخت،

 

آهی کشید و گفت: اون که دیگه نیست، چطوری میخوای به بابات بگی؟

 

دخترک پاهایش را به زمین کوبید و گفت:  وقتی توی خواب دیدمش،

بهش می گم دیگه.

 
 

 می گم تو منو نمی بری با خودت بیرون، می گم داداش رضا منو می زنه،

تازه میخوام بگم داداشم قرصاشو نمی خوره، تو این بی پولیِ مامان،

 

همه ی قرصاشو میریزه توی چاه توالت.

 

اصلا تو و رضا خوب نیستین، بابا خوب بود.

چرا عراقی ها فقط بابا رو کشتن ؟

 

گویی مادر چیزی برای گفتن نداشت.

 
 

دخترک به چشمان سرخ و خیسِ مادر نگاه کرد، نزدیک آمد و زانو به زانوی

مادر نشست، مادر دُردانه اش را در آغوش کشید...!

 
 

انگار که دخترک پشیمان از گفته ها و نا گفته هایش، حسرت غصه خوردن

مادر را به سینه اش سپرد و خود را در دل سر زنش کرد.

 
 

خود را از آغوش مادر بیرون کشید و گفت: مامان جونم تو رو خدا گریه نکن،

بخاطر رقیه ات گریه نکن دیگه.

 
 

 در حالی که بغض گلوگیر دخترک در حال انفجار بود، با التماس و صدایی

 

بلند تر، به مادر گفت؛ مامان جون اصلا... اصلا، دروغ گفتم. به بابا نمیگم.

اصلا هر وقت که داداش رضا خواست، منو بزنه، تو هم منو با خودت

نبر بیرون...، اما گریه نکن. تو فقط گریه نکن.

 

 اصلاً معلوم نیست بابا بازم بیاد تو خوابم، که بخوام بهش بگم!

 

مادر، زیبا دخترکش، رقیه اش را در آغوش محکم فشرد و زیر لب گفت:

 
 

بابا حتما میاد تو خوابت، مگه یه رقیه بیشتر داره؟ تو خواب تو نیاد پس

تو خواب کی بره عزیزم...، آره بابا بازم میاد... هروقت که، توصداش کنی.

 
 

مادر و رقیه که در آغوش هم می گریستند، صدای پُر سوز جوانی را که

 
 

روی تخت دراز کشید بود و نوحه می خواند و می گریست را شنیدند،

رقیه و مادرش به هم نگاه کردند، نشستن اشک بر گونه هاشان شدت

گرفت، اما این اشک دوم، اشک شوق بود.

شوق آنکه، رضا به حالت طبیعی خود بازگشت.




"بازنویسی داستان از؛ سید میثم حسینی"



اگه نمی، روی گونه هات یا بین موژه هات حس کردی، دعا کن و نظر بده.



یا علی مدد


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 7:13  توسط ميرزا | 



«هوالشهید»





گرامی باد یادوخاطره آسمانی های مقاوم شهر به ویژه

فاتح خرمشهر "سردار جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان"

در بیست و ششمین سالروز آزادسازی خونین شهر







اول،این یه تیکه نوشته رو بخونش،تا...!



لحظات آماده کردن این پست دله خودم گرفت و اشکم...،بگذریم!

گفتنی نیست!!!

تو این پست سه مطلب جذاب گذاشتم؛ اولیش برای فاتح خرمشهر

"حاج احمد متوسلیان"، کوتاه اما جالبه، اگه می خوایید پی ببرید به کلام

معروف "حاج احمد" حتما بخونیدش. اما بخش دوم این پست چند بیت

شعره حماسی برای خرمشهره،به دل ما که نشست،خدا رو چه دیدی

شاید تو هم خوشت اومد. اما، امان از بخش سوم این پست، میدونم

دلتون میشکنه و اشک به گونه تون میشینه، اما با تأمل همه مطالبُ

بخونید و حتما هم نظر بدید.



انتهای افق (مطلب اول)



"بسیجی"، من و تو باید پرچم "محمد رسول الله" خودمان را به

آن قله های دوردست، به "انتهای افق" بکوبیم.


اسیر بیست و شش ساله صهیونیست ها، "حاج احمد متوسلیان"



و اما ماجرای "انتهای افق" این است ...!


 

شب بود. سومین یا چهارمین شب بعد از "فتح خرمشهر"، از

شدت بی خوابی کلافه بودم. سرم تاب ایستادن روی گردنم را

نداشت. از کنار خاکریز جاده ی شلمچه می گذشتم. یک لحظه

پشتم را به خاکریز دادم و خودم را رها کردم. چند قدم جلوتر،

"احمد متوسلیان" و یکی از بسیجی ها، مشغول صحبت بودند.

پرچم سبزی در دست حاجی بود. بسیجیِ خسته تر از من رو

به حاجی گفت: « حاج آقا! بی خوابی این شبها که گذشت،

امان ما را بریده. انشاءالله امشب با یک خواب ناز و پر ملاطم،

تلافی می کنیم! ». زیر آبشاری از نور، که از یک منور منفجر

شده پایین می ریخت، دیدم حاجی دستش را روی شانه ی

بسیجی گذاشت و او را همراه خودش بالای خاکریز برد.

با کنجکاوی به سمت اونها برگشتم. حاج احمد، با دست به

رو به رو، جایی سمت "غرب" اشاره کرد و پرسید: ببینم!

می دانی آنجا کجاست؟ بسیجی که انگار گیج شده بود:

جواب داد: « نمی فهمم حاج آقا! »، "حاج احمد متوسلیان"

گفت: « یعنی چه مومن! نمی فهمم چیه؟ آنجا "انتهای افق"

است و من و تو باید این پرچم "محمد رسول الله" را آنجا بزنیم.

در "انتهای افق" هر وقت به آن رسیدی و پرچم خودت را بر فراز

آن قله ها کوبیدی، بعد آسوده بگیر بخواب»

 
 

 

 

آن شب من نفهمیدم "انتهای افق" کجاست، چه رسد به آن

بسیجیِ جوانی که کم دست پاچه نشده بود. گیج شدن اون

جوان، مطمئناً به خاطر ابهت و جذبه بی حد و وصف

"حاج احمد متوسلیان" بود.


اما مدت ها بعد خواندم که در روزنامه ای با تیتر درشت نوشته

بود: « در بوسنی، جبهه ی بنیادگرایی زیر پرچم

"محمد رسول الله" تشکیل شده است ».


 

تازه فهمیدم، منظور "حاج احمد متوسلیان" از "انتهای افق"

چه بوده است.



برشی کوتاه از کتاب "لاله های بی نشان"


 
 

 

 

 

رسیدیم به یه داستان حماسی جانگداز،

یه کم طولانیه اما بخدا زود تموم میشه،

دلت رو از خوندنش محروم نکن...!!!


امضاء (مطلب سوم)

 

هیچ کس هم اگر باور نکند تو باور می کنی، تو مادر منی، تو مرا بزرگ

کرده ای بی آنکه یک دروغ به من بیاموزی، تو می دانی که مرا نیازی به

دروغ گفتن نیست، مگر حرف راست تمام شده است، چه بسیار حرف

راست که هنوز ناگفته مانده است، چرا دروغ بگویم؟ اصلاً چه اصراری

است که مردم باور کنند؟ مردم دیده های خود را باور می کنند که هنر

نیست،هنر در باور کردن ندیدنی هاست.

 

ولی مهم است برای من که تو مرا و این واقعه را باور کنی. تو که از آغاز

و
در هر نشیب و فراز با من همراه بوده ای، تو که از همه دردها و

خوشیهای
من آگاه بوده ای، تو باید بدانی و این حادثه را باور کنی.

 

وقتی ناظم مدرسه گفت کارنامه ها را پدرهایتان باید امضاء کنند، من

دست بلند کردم و پرسیدم: اگر کسی پدرش نبود چه باید بکند، گفت:

صبر کند تا پدرش بیاید، به هر حال کارنامه را پدر باید امضاء کند.

 

پرسیدم: مادر چطور؟ مادر نمی تواند امضاء کند؟ عصبانی شد - بی جهت

- سرم داد کشید، فکر کرد که من احمقم، بی شعورم و حرف به این

سادگی را نمی فهمم و این فکر را بلند عنوان کرد – پیش همه بچه ها –

و بچه ها به من خندیدند و من توضیح دادم که حرفش را فهمیدم و چون

فهمیده ام سؤال کرده ام و کم شعور ممکن است باشم ولی بی شعور

نیستم، دلیلش هم این است که سیزده سال در این دنیا زندگی کرده ام

و شش سال با معدل خوب درس خوانده ام. آدم احمق و بی شعور که

نمی تواند شش سال درس بخواند و نمره خوب هم بیاورد. عصبانیتش

بیشتر شد، به من گفت: حیوان نفهم! و مرا مثل یک حیوان از کلاس

بیرون انداخت.

 

 
معلم مان، معلم بی احساسمان هم ایستاده بود و ازمن دفاع نکرد

و حتی یک کلام نگفت که من راست می گویم یا نمی گویم.

 

وقتی به خانه آمدم – اگر یادت باشد – تو گفتی چرا ناراحتی؟ و من جواب

ندادم، نمی خواستم ترا هم ناراحت کنم و بعد هم سعی کردم اندوهم را

نشانت ندهم اما دلم شکسته بود، دلم شکسته بود که با گریه هم، آرام

نمی گرفت، اما جز گریه هم کاری از دستم بر نمی آمد. به اتاق بالا رفتم،

همانجا که عکس پدر هست.

 

 
عکس پدر را از طاقچه برداشتم و بر زمین گذاشتم، کارنامه را گذاشتم

پیش روی پدر. گفتم: امضاء کن ، نگفتم خواهش می کنم، گفتم باید

امضاء کنی، نمره های بچه ات را باید ببینی، ببینی که در این یک سال که

تو نبوده ای او چه کرده است، گفتم این باید را من نمی گویم، مدرسه

گفته است، حرف هم نمی فهمد، من هم دیگر حرف نمی فهمم، باید

امضاء کنی، مگر نه شهید زنده است، زنده بودنت را نشان بده، پدری کن.

من هم می توانستم مثل دیگران از همان اول بگویم پدر ندارم، پدرم

شهیدشده است و خیال خودم و مدرسه را راحت کنم، اما این کار را

نکردم، اگر تو مرده بودی می کردم، اما تو شهید شده ای، من

نمی خواستم به خاطر بی پدر بودنم عزت و احترامم کنند.

نمی خواستم با خون تو خودم راشستشو کنم،

نمی خواستم از آبروی تو مایه بگذارم، می خواستم برای

تو آبرو باشم، برای همین، سعی کردم که هیچ خلاف نکنم تا مجبور

نشوند تو را به مدرسه احضار کنند و بعد بفهمند که تو شهید شده ای

و بعد از خطایم بگذرند و عذرخواهی کنند.

این برای فرزند یک شهید شایسته نیست.

 

دیگر یادم نیست که به پدر چه گفتم، ولی یادم هست گریه می کردم،

شدید گریه می کردم و از پدر می خواستم که نمره هایم را ببیند و

کارنامه ام را امضاء کند.

 

نمی دانم به خواب رفتم یا نرفتم، اما احساس کردم بویی خوش در هوا

می پیچد و هر لحظه بیشتر می شود، نمی توانم بگویم چه بویی مادر!

بویی شبیه بوی گل سرخ اما بسیار لطیف تر. بویی که هرگز نه من و نه تو

و نه شاید هیچ کس دیگر تا به حال به مشامش نرسیده است. می دانی

که من چقدر بوی گل سرخ را دوست دارم. ولی اصلا با بوی گل سرخ قابل

قیاس نبود. من نمی دانم مستی چه جور حالتی است ولی فکر کنم که از

این بو مست شدم.

مستِ مست.

 

بعد، در باز شد و یک سپیدی مثل مه، مثل ابر تمامِ در را گرفت، بی آنکه

به سپیدی دست بزنی می توانستی لطافتش را لمس کنی.

به سپیدی خیره شدم، در میان در پدرم را دیدم با یک لباس سفید بلند،

صورتش مثل ماه درخشش داشت. یادم نیست لباسش نورانی تر بود

یا چهره اش. نمی شد فهمید.


گلویش، آنجا که ترکش خورده بود نورانیتی شدیدتر داشت، انگار بقیه چهره

و اندامش را گلویش روشن می کرد. هلال ماه را که حتما شبها دیده ای

و دیده ای که چطور اطرافش خود را روشن می کند، گلوی پدر همین طور

بود. مثل یک هلال، مثل یک گردنبند می درخشید.

پوست صورتش آنقدر شفاف و لطیف بود که آدم حتی حیفش می آمد

ببوسدش.

یک نوار سرخ رنگ بر پیشانی اش بسته بود که با نور روی آن نوشته بود

« ما عاشقان شهادتیم ».

لبخند بر لب داشت، مثل گل که شکفته می شود. نگاهش آنقدر لطف

داشت که مرا قطره قطره آب می کرد و از چشمم می چکاند.

پدر حرکت می کرد اما راه نمی رفت. مثل ابر که در آسمان حرکت

می کند، سبک. آمد کنار عکسش نشست، مثل برف که بر زمین

می نشیند، اصلا شبیه عکس نبود. به اندازه زمین تا آسمان، به اندازه

این دنیا تا آن دنیا با عکسش فرق می کرد.

 

کارنامه ام را از روی زمین برداشت، تایش را باز کرد، من خودم را آرام آرام

جلو کشیدم. او نمره ها را یکی یکی نگاه کرد، معلوم بود که دارد نگاه

می کند. و بعد دست برد زیر پیراهن بلند سپیدش و همان خودکاری را

که همیشه با آن می نوشت، درآورد و پای کارنامه را امضاء کرد. خودکار

را دوباره در پیراهنش گذاشت.

 

رویش را به من کرد، دو دستش را گذاشت روی صورتم. اشکهایم را پاک

کرد و بعد صورتم را در میان دو دستش گرفت و پیشانی ام را بوسید، هنوز

گرمی لبهایش را روی پیشانیم حس می کنم. من هم گلویش را بوسیدم،

همانجا که آن وقت تو نگذاشته بودی ببوسم.

 

پدر خندید، وقتی که من گلویش را بوسیدم. قلبم آرام گرفت اما گریه ام،

هنوز نه.

 

خود را در بغل پدر انداختم و باز هم گریه کردم، بوی گل سرخ دیوانه ام

کرده بود. پدر به سرم دست کشید و موهایم را بوسید و بلند شد که برود.

 

من چه طور می توانستم بگذارم که پدر به این زودی برود؟ یک دنیا حرف

برای گفتن داشتیم که یک کلمه اش را هنوز نگفته بودم. به لباس سپیدش

که از حریر لطیف تر بود، چنگ انداختم و گفتم: بابا نرو ما خیلی تنهاییم.

بابا دست مرا از لباسش باز کرد و در میان دستهایش فشرد و گفت:

شما تنها نیستید مریم جان! خدا با شماست، با خدا که باشید

هیچ وقت تنها نمی مانید.

 

من هم جایی نمی روم، همیشه پیش شما هستم، از مادر بپرس، شبی

نیست که مادر مرا نبیند و با هم حرف نزنیم.

 

گفتم: پس فکری برای ناهید بکن، ناهید بچه است، این چیز ها را که

نمی فهمد، حتی هنوز نمی داند که تو شهید شده ای، فکر می کند

رفته ای به سفر، بیشتر وقت ها جلوی در می نشیند

و انتظارت را می کشد.

 

با هر صدای زنگ مثل برق گرفته ها از جا می پرد و بقیه را هم وا می دارد

که تا جلوی در همراهش بروند، تعجب می کند از اینکه دیگران از جا

نمی پرند.

 

با بغض می گوید: چرا نشستین؟ باباجونم اومدن، بلندشین در رو باز کنین.

 

مادر بغض می کند و می گوید: بابا جون اگر بیان کلید دارن، زنگ نمی زنن.

 

و ناهید پایش را به زمین می کوبد و می گوید: شاید دستشون پر باشه،

دستشون که پر باشه زنگ می زنن دیگه.

 

این را که به پدر گفتم، اشک در چشمهایش جمع شد و فقط گفت:

می دانم، مریم جان!

 

گفتم: باباجون! کارنامه مرا که امضاء کردی دلم قرار گرفت، آرام شدم،

مطمئن شدم که هستی. یک کار دیگر هم برایمان بکن.

 

پدر با تعجب سرش را بلند کرد و یک قطره اشک شفاف از گوشه

چشمش چکید، گفت: چه کاری باباجان؟

 

گفتم: دل ناهید را هم امضاء کن، قرار بگیرد.

 

پدر در میان گریه، خندید و گفت: دل ناهید را خدا خودش امضاء می کند.

 

 
... و بعد آنقدر آرام و سبک از جا بلند شد و رفت که من اصلا نفهمیدم،

یکباره به خودم آمدم و جای خالی او را دیدم.

 
 

به طرف در دویدم، در را باز کردم و فریاد زدم: باباجان! باباجان!

که پدر رفته بود و تو از پله ها بالا می آمدی.


 

حالا این کارنامه، این امضاء و این هم بوی پدر، اگر باور نمی کنی، نکن!


 

 زیبا داستانی حماسی از "استاد سید مهدی شجاعی"



اگه از این پست بهره بردید من رو از دعا و نظرتون بی بهره نذارین.


یاعلی مدد.


+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 5:25  توسط ميرزا | 


 

«هوالشهید»



اول خرداد سالروز آسمانی شدن مسیح کردستان، فرمانده

قرارگاه حمزه سیدالشهداء(ع) سردار شهید محمد بروجردی

(میرزا) گرامی باد.



 

 

 

این مطلب کوتاه را بخون؛ برای دانستن...! برای میرزا...!

و درباره ی میرزا...!!! راستی شعری که پایین این

مطلبه را حتما بخون خیلی باحاله...!!!

اصلا مطلبه اصلی این پست اون شعره است!


 

 

میرزا (شهید محمد بروجردی) پیش از پیروزی انقلاب، رهبری گروه

توحیدی صف را بر عهده داشت و چندین بار توسط ماموران ساواک

دستگیرشده بود، که با زیرکی خاصی از چنگال طاغوت می گریخت. میرزا

ازمسئولین کمیته استقبال از امام خمینی(ره) در روز دوازدهم بهمن ماه

سال پنجاه و هفت بود، که حقیقتا با سازماندهی جوانان انقلابی،

نظم عمیقی در اجرای مراسم آن روز بیاد ماندنی بوجود آورد.


میرزا (شهید محمد بروجردی) پس از پیروزی انقلاب اسلامی به ریاست

زندان اوین منصوب شد تا با تدبیر توأم با تواضع به امور زندانیان

سیاسی که اغلب ماموران ساواک و منصوبین به دربار شاه بودند،

رسیدگی کند. تازه انقلاب داشت به شکل گیری خود دست الحاق

می داد، که از گوشه و کنار وطنِ تازه مسلمان شده، بوی ناخوش

تجزیه طلبی و مخالفت با انقلاب اسلامی بر مشام می رسید.


 

کمیته مرکزی انقلاب اسلامی تشکیل جلسه داد و قرار بر تشکیل نیرویی

نظامی و البته وفادار به انقلاب اسلامی، شد. آن نیروی وفادار به انقلاب به

نام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نام گذاری شد.



سران سپاه همان اعضای کمیته انقلاب ومسئولین محافظت از امام

خمینی(ره)، در روز ورود امام به ایران بودند. بر کسی پوشیده نیست که

چنین نیرویی یک فرمانده مقتدر می خواهد و همه حاضرین جلسه

نگاهشان را به "بروجردی" دوختند؛ اما بروجردی، فرماندهی سپاه را

نپذیرفت و فقط مسئولیت معاونت عملیات سپاه غرب کشور را پذیرفت.


 

میرزا (شهید محمد بروجردی) با جمعی از مبارزین جوان انقلاب اسلامی،

به کردستان، که آن روزها مهد آوازه ی جدایی از ایران و تجزیه طلبی بود،

عظیمت کرد. با وجود اتهامات بی اساس و عدم همکاری برخی از

کارشکنان  با "میرزا" (و در رأس همه ی کارشکنان بنی صدر ملعون)، بطور

رضایت بخشی طی حدود دو سال، منطقه کردستان را از لوث وجود

مزدوران رژیم بعث عراق، اعم از کومله و دمکرات و دیگر گروههای مسلح و

تجزیه طلب پاک سازی کند. "بروجردی" نه تنها در جبهه غرب موفق بود،

بلکه به جبهه های جنوب (خوزستان) هم سلاح و پشتیبانی می رساند.



"شهید بروجردی" پس از سه سال خدمت صادقانه و بی اجر و مزد، عاقبت

در اول خرداد سال شصت و دو، در حالی که به سرکشی و سازماندهی

یکی از تیپ های قرارگاه به مهاباد می رفت، در نزدیکی پادگان شهید شاه

آبادی (بعد از سه راهی نقده) بر اثر انفجار مین ضد خودرو، آسمانی

شد...!!!


کوتاه معرفی نامه ای از سردار شهید محمد بروجردی

به قلم سید میثم حسینی

 


مثنوی پابرهنه



آن شب دلم دوباره کسی را بخواب دید

فردا درست، عکس رخش را به قاب دید

آن شب که بود، با که سخن گفت، از چه گفت؟

آن شب هر آنچه گفت، ولی از "شلمچه" گفت

از "ایل" گفت و آنچه که بر کوچ ایل رفت

از عاشقی که رفت، ولی با دلیل رفت

آن شب، شبی که عاطفه ام پر گرفته بود

یعنی دلم سراغ "ابوذر" گرفته بود

وقت وداع بود، وداع برادرم

یک ظرف آب، پشت سرش ریخت مادرم

قرآن گرفت روی سرش تا روانه شد

فردا خبر رسید که او جاودانه شد

او یک پرنده بود که بال و پرش نماند

مردی سوخت، سوخت و خاکسترش نماند

ای روزگار در تب خون پروراندیم

وقتی مرا به سوگ شهیدم نشاندیم

امشب کسی به یاد "ابوذر" سخن نگفت

مردی غریب درد دلش را به من نگفت

دیوارها، نمایش مردم فریبی است

در شهر ما که سهم ابوذر، غریبی است

اما هنوز منطق باروت، گفتنی است

نصر خدا و محشر "ماووت"، گفتنی است

وقتی خدا به سوی زمینش "خلیل" داشت

وقتی تمام قافله مان، نام "ایل" داشت

یادش بخیر، داعیه دار ستیزه داشت

مردی که استوار تر از "قلعه دیزه" بود

وقتی قیام خون خدا، نصب عین بود

رمز حماسه مان، غزل "یا حسین" بود

آن شب، شبی که پیکر یاران به آب رفت

مجنون ترین جزیره دنیا، به خواب رفت

آن شب، جزیره قصد شکار "سهیل" داشت

چشمی مدام، سوز دعای "کمیل" داشت

آن شب، جزیره بود و جنون، باتلاق خون

پایان گرفته بود کسی در رواق خون

نیزار نه، که بارش باران نیزه بود

مردی غریب، همدل "هورالهویزه" بود

ما آمدیم و هیبت مردان خاص ماند

داغی سترگ بر دل ام "الرصاص" ماند

« زخمیم، خنجر یمنی را بیاورید

زنجیرهای سینه زنی را بیاورید »

زنجیرهای سینه زنی پتک و آتش است

هیهات گوی قافله در یک کشاکش است

زنجیرهای سینه زنی وقف شانه هاست

از عشق، از غرور بسیجی، نشانه هاست

همزاد زخم و درد ولی، باز کهنه تر

همپای آهوییم ولی، پا برهنه تر


 

 

زیبا نوشته ای حماسی از عبدالحمید رحیمیان جهرمی

 


 

اگه خوشتون اومد دعا کنید، نظر هم که باید بدید دیگه!!!

 

 

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:31  توسط ميرزا | 


« هو الشهید »

 

کاش از قلبم به قبرت راه داشت

کاش زهرا (س) ، هم  زیارتگاه داشت




شهادت ام الائمه حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و مظلوم ستیزی در

جهان ، خون به دلمان کرده است ، اما چه باید کرد ، جز صبر! که علی و

فاطمه (علیهما السلام) روزگاری در فراق حضرت رسول (صل الله علیه) اُسوه

حسنۀ این صبر بودند...




اگه میخوائید خونۀ دلتون از «زنگار غفلت» تطهیر بشه و

جلاء بگیره ، نمی دونم ، اما شاید خوندن این داستان


 کمکتون کنه!!!



 

مثل مادرشان زهرا (سلام الله علیها)



دیگر کاملاً شب شده بود؛ به مصلی رسیدیم. قبل از پیاده شدن

به پیرزن گفتم؛ مادر! عکس های مصطفی و مجتبی همراهت

هست؟ گفت: پسرم! آسمان را نگاه کن. گفتم؛ چه طور مگه؟!

جواب داد؛ در آلبوم عکس های من آنقدر ستاره برای درخشیدن

هست که ستاره های من در میان شان گم هستند. با تعجب

پرسیدم؛ منظورتان را نمی فهمم. تبسمی زد و گفت: از پسرانم

هیچ نشانی به دست ما نیامده. از حرف های رفقای شان

احساس می کنم باید شهید شده باشند؛



منتهی گمنام،درست مثل مادرشان زهرا (س)...




دقایقی بعد دیدم ، چه عاشقانه تابوت ها را به بغل


گرفته بود؛ پیرزن.


ناچیز نوشته ای پیشکش ذوق دوستداران هنر حماسی
 




لطفا بر روی "ادامه مطلب" کلیک کنید تا از متن کامل این داستان بهره مند شوید 





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:15  توسط ميرزا | 


چون حرف دله به دل میشینه، بخونیدش خیلی جذابه



خدا و خمپاره


 

دفتر عشق حق ورق مي خورد

 

هر چه دل بود با خودش مي برد

 

چون كبوتر دلم ز سينه پريد

 

رفت و رفت عاقبت به جبهه رسيد

 

تا نهاديم پاي در سنگر

 

كارمان بود با خدا ديگر

 

در دل خويش آرزو كرديم

 

دست افشانده و وضو كرديم

 

مي گرفتيم گه وضو با خون

 

گاه با دجله گاه با كارون

 

بود تسبيحمان قطار فشنگ

 

مهر و سجاده مان زمين و تفنگ

 

چادر و سنگر نگهباني

 

مسجد و سجده گاه عرفاني

 

زندگي چهره نجيبي داشت

 

"منطقه" حالت عجيبي داشت

 

جنگ بود و خدا و خمپاره

 

جبهه بود و "اوركتي " پاره

 

قمقمه تشنه لب كنارم بود

 

كوله پشتي، هميشه يارم بود

 

تيربارم صداي خوبي داشت

 

لهجه ي ساده ي جنوبي داشت

 

لحظه ها تَقّ تَقّ صدا مي كرد

 

"كاتيوشا" خدا خدا مي كرد

 

خط اول صف شلوغي داشت

 

شب حمله عجب فروغي داشت

 

شبِ حمله خدا و خوبانش

 

جمع بودند در بيابانش

 

ديده تر مي شد از نشاط حضور

 

جاده مي شد نثار گام عبور

 

ديده ها برق شادماني داشت

 

حالتي پاك و آسماني داشت

 

ديده ماه در تماشا بود

 

محو اين چهره هاي زيبا بود

 

عملياتمان عروسي بود

 

مجلس عيش و ديده بوسي بود

 

برق شادي به شب صفا مي داد

 

روشنايي به جمع ما مي داد

 

پشت "ميدان مين" رسيد ستون

 

"معبري" باز شد توسط "خون"

 

بر فراز سر دلاورها

 

شاد مي شد دل "منوّر" ها

 

نوجوان و جوان و پير، همه

 

حمله بردند مثل شير، همه

 

سنگر "دوشكا" كه كف مي زند

 

"آر.پي.جي" فقط هدف مي زد

 

تيرمان تير غيب و كاري بود

 

دشمن از دستمان فراري بود

 

تير و خمپاره همچو نقل و نبات

 

خوردني بود با دو سه صلوات

 

دشت و صحرا پر از شقايق بود

 

قلب نيزار غرق قايق بود

 

همه از فرط عشق مي مردند

 

جان تشنه به جبهه مي بردند

 

مرگ را مثل آب مي خوردند

 

با شهادت شراب مي خوردند

 

هر كسي تير و تركشي مي خورد

 

گويي سبقت ز ديگران مي برد

 

جنگ اگر عرصه خشونت بود

 

عاشقان را در آن سكونت بود

 

من در آنجا كه كمترين بودم

 

با چه گل ها كه هم نشين بودم



زیبا شعری حماسی از "بهروز ساقی"


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 3:44  توسط ميرزا | 

این شعر "ابولفضل سپهر" رو بخونید٬ اگه به دلتون نچسبید٬

 

خوب نچسبیده دیگه!!! میگی چی کار کنم! ها!!!

 

اما بخونیدش٬قشنگه ...!

 

 

دارا و سارا

 

 

هنگام جنگ داديم صدها هزار دارا

 

شد كوچه هاي ايران مشكين ز اشك سارا

 

 

سارا لباس پوشيد، با جبهه ها اجين شد

 

در فكه و شلمچه، دارا به روي مين شد

 

 

چندين هزار دارا، بسته به سر سربند

 

يا تكه تكه گشتند يا كه اسير و دربند

 

 

ساراي ديگري در، مهران شده شهيده

 

دارا كجاست؟ او در، اروند آرميده

 

 

دوخته هزار سارا چشمي به حلقه در

 

از يك طرف و ديگر چشمي ز خونِ دل، تر

 

 

سارا سوال مي كرد، دارا كجاست اكنون؟

 

ديدند شعله ها را در سنگرش به مجنون

 

 

خون گلوي دارا آب حيات دين است

 

روحش به عرش و جسمش، مفقود در زمين است

 

 

در آن زمانه رفتند، صدها هزار دارا

 

در اين زمانه گشتند ده ها هزار دارا

 

 

هنگام جنگ دارا گشته اسير و دربند

 

داراي اين زمان با٬ بنزش رود به دربند

 

 

داراي آن زمانه بي سر درون كرخه

 

ساراي اين زمانه در كوچه با دوچرخه

 

 

در آن زمانه سارا با جبهه ها عجين شد

 

در اين زمانه ناگه، چادر "لباس جين" شد

 

 

با چفيه كه گلگون از خون صد چو دارا ست

 

سارا خود، از براي، جلب نظر بياراست

 

دارا و گشواره، حقا كه شرم دارد!

 

در دستهايش امروز، او بند چرم دارد

 

 

با خون و چنگ دندان، دشمن ز خانه رانديم

 

اما به ماهواره تا خانه اش كشانديم

 

 

جاي شهيد اسم خواننده روي ديوار

 

 

آنها به جبهه رفتند، اينها شدند طلبكار!!!

زیبا شعری از بسیجی ترین شاعر دفاع مقدس - ابولفضل (بهزاد) سپهر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 2:29  توسط ميرزا | 

 

این هم شاهکاری از مهندس شهید مهدی باکری

 

مطلب جالبیه٬ ارزش یکبار خوندن رو داره!!!

 

وقتی آقا مهدی باکری شهردار ارومیه بود ، یک شب باران شدیدی

می بارید به طوری که که سیل جاری شده بود . ایشان همان شب

ترتیب اعزام گروهای امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با

آخرین گروه عازم منطقه شد و پا به پای دیگران در میان گل و لای

کوچه ها که تا زیر زانو می رسید به کمک مردم سیل زده شتافت . در

این بین آقا مهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد از مردم کمک

می خواست . تمام اسباب و اثاثیه پیرزن در داخل زیر زمین خانه در آب

فرو رفته بود . آقا مهدی باکری بی درنگ به داخل زیر زمین رفت و

مشغول کمک به او شد ، کم کم که کارها رو به بهتر شدن بود پیرزن به

مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد وگفت : خدا عوضت

بدهد مادر ! خیر ببینی . نمی دانم این شهردار فلان فلان شده کجاست

تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرد؟


آقا مهدی خنده ای کرد وگفت راست می گویی مادر ! کاش یاد می

 

گرفت.


مهدی باکری در آخرین دیدار خود با حضرت امام از ایشان برای خود طلب

 

آمرزش نمود و پانزده روز بعد در عملیات بدر در اسفند ۱۳۶۳ مزد

 

زحماتش را با شهادت گرفت و از میان زمینیان پر کشید و به افلاکیان

 

آسمان پیوست تا همیشه زنده باشد و نظاره گر رفتار ما باشد .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:11  توسط ميرزا | 

درگذر جنگ کمی اقرار بد نیست!!!

و یا بهتر بگویم بعد از گذر جنگ کمی اقرار بد نیست!!!


 

ما اشتباهي انقلاب كرديم!


ما اشتباهي انقلاب كرديم!


از اولش هم ما مافيا نداشتيم


 

نه در نفت نه در شكر نه پسته!


 

از اولش هم جنگي بين فقر و غنا نداشتيم


 

نه در ظفر نه در قطر نه در كيش!


 

ما اشتباه بوديم


 

از اولش هم نه خان و خان‌زاده داشتيم نه آقا و آقازاده!


 

پول نفت را داده‌ايم جدا پول رأي را هم بايد بدهيم سوا!


 

ما اشتباه بوديم


 

اين وسط نه چپ بوديم نه راست فقط تو هوا بوديم!


 

از اولش هم نه چپ داشتيم نه راست


 

فلان و فلان... حق مسلم ماست!


 

سيگار و مافيايش


 

نفت و دوست دارانش


 

پسته و اقربايش


 

چاي و اصدقايش


 

نه چپ دارد نه راست، ما اشتباه بوديم!


 

اتوبان عدالت از وسط بهشت زهرا مي‌گذرد اگر نگيد ما اشتباه بوديم


 

نه فاحشه در دبي داريم نه مافيا در نفت


 

اينها همه توهم اكس است


 

ما اشتباهي در داد بوديم!


 

چپ و راست برادرند به كور چشم مافيا


 

ما اشتباه به عقد دائم يا موقت اين و آن بوديم!


 

*عدم توزین برخی از مصارع! از باب قافیه چون تنگ آید عدالتخواه


به جفنگ آید!! می باشد.


عدالت بعد از ...٬ بگذریم!!! می گویند ضد ...٬ است! گفتم که بگذریم!!!



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:34  توسط ميرزا | 

من از تو شاكي ام


يادش به خير! مادرم كه بود، هميشه با او مي رفتم بهشت


 

زهرا(س)، خيلي هم خوش مي گذشت، اما حالا چي؟...


يك وقت هايي آنقدر دلم مي گيرد كه...


 

اي خدا من از تو شاكي ام، از تو شكايت دارم ... 

زيبا نوشته اي از "اكبرشهیدی"


 

لطفا بر روی "ادامه مطالب" کلیک کنید تا از متن کامل داستان بهره مند شوید.


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:33  توسط ميرزا | 

زيارت آفتاب

یادگار برگی پاییزی٬برای هنرمند بسیجی شهید سعید جانبزرگی

 

تصويرگر خون در روزگار جنگ، خود نيز مرد نبرد بود. همچنان كه يكي

مي بايد از"آويني" روايت مي كرد، او نيز به سان يك منظره ديدني

مي توانست بهانه خيلي تصاوير باشد. مشكل اينجا بود كه اينان به

"گمنامي" مشهور شده بودند. سرشان در كار خود بود؛ با چشمي،

مي ديدند وبا چشمي، مي رزميدند. با دستي، تصوير بر مي داشتند و

با دستي، فشنگ جا می گذاشتند.

 

 

  دلنوشته ای از "علی اکبر بهشتی"

 

لطفا بر روی "ادامه مطالب" کلیک کنید تا از متن کامل داستان بهره مند شوید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:27  توسط ميرزا | 

فارسان والفجر

بر سينه ي شب تيغ فلق خواهد خورد

بر حنجر كفر تير حق خواهد خورد

سوگند به فارسان والفجر آخر

تاريخ به دست ما ورق خواهد خورد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:37  توسط ميرزا | 

عاقلان مجنون

در وادي عشق عاقلان مجنونند

در مسلح عشق عاشقان در خونند

چون وصف كنم كه عاشقانش چونند؟

از دايره عقل همه بيرونند

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:36  توسط ميرزا | 

 

به شوق وصل

از دست سحر، پياله خواهم نوشيد

در برگه ي گل چو ژاله خواهم جوشيد

گر دست دهد به شوق وصلش روزي

من پيرهني چو لاله خواهم پوشيد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:3  توسط ميرزا | 

 

مرگ سرخ

آنانكه به مرگ سرخ لبخند زدند

مردانه قدم در ره دلبند زدند

از يار و ديار خود گسستند همه

بگسسته و با خداي پيوند زدند

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:52  توسط ميرزا | 
سخن كوتاه

 

عمري بگذشت لفظ بازي كرديم

در شرح غمش قافيه سازي كرديم

شد لاله شهيد، ما ولي چون سوسن

كوتاه سخن، زبان درازي كرديم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:35  توسط ميرزا | 

کجایند دلباختگان حق

... کجایندآن گروه دلباخته حق٬ که چون به یاری اسلام فراخوانده شدند٬ آن را اجابت کردند؟

کجایند آنان٬ که چون آیات قرآن را خواندند٬ احکام آن را محکم و استوار ساختند؟

کجایند آنان٬ که چون ایشان را به جهاد فراخواندند٬ پس شیفته و شیدای نبرد در راه خدا گشتند؟

کجایند آنان٬ که در صحنه پیکار٬ شمشیرهایشان را از غلاف بیرون کشیده٬ هر گوشه از میدان نبرد را دسته دسته و صف به صف فرا می گرفتند؟

[آنان جوانمردانی بودند که در پایان هر مصاف]٬ از بقاء زندگان بازگشته از کارزار سپاه خود٬ شادمان نمی شدند و از بابت مرگ سرخ کشتگانشان٬ از کسی تسلیت نمی خواستند. چشمانشان از شدت گریه خوف بر درگاه جلال ربوبی به سفیدی گراییده٬ شکم هایشان بر اثر روزه داری لاغر گشته٬ پوست لبانشان بر اثر مداومت بر دعا و ذکر حق خشکیده٬ رنگ رخسارشان از فرط شب بیداری زرد گشته و غبار فروتنی و تواضع چهره هاشان را پوشانده بود.

آنان برادران من بودند که از این سرای فانی سفر کردند. پس سزاوار است که تشنه دیدارشان باشیم و از اندوه فراقشان٬ انگشت حسرت بر لب بگزیم.

حضرت امام علی بن ابیطالب(علیه السلام)

نهج البلاغه٬ ترجمه مرحوم سید علی نقی فیض الاسلام

کلام۱۲۰ ٬ صفحه ۳۷۶ - ۳۷۵

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:37  توسط ميرزا | 
دفتر عشق حق ورق می خورد

 

هر چه دل بود با خودش می برد

چون کبوتر دلم ز سینه پرید

رفت و رفت عاقبت به جبهه رسید...

بزودی در این وبلاگ با هنر حماسه و مقاومت اسلامی آشنا می شوید

منتظر مطالب خواندنی این وبلاگ باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:44  توسط ميرزا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بسم رب المقاومة.
حزب الله پیروز است.

پیوندهای روزانه
هيئت سربازان وليعصر "عج" مكتب العباس "ع"
نود
فوتبال ايران
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
خبرگزاری ایسنا
رجانيوز
شبکه ورزش ایران
خبرگزاری ایرنا
خبرگزاری مهر
خبرگزاری فارس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل مرداد 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
آرشیو موضوعی
آرشیومطالب ضدصهیونیسم
آرشیومطالب سیدمیرزا
پیوندها
امام خمینی (ره)
آقامقام معظم رهبری
حزب الله لبنان (عربی)
حزب الله لبنان (فارسی)
ریاست جمهوری اسلامی ایران
مجلس شورای اسلامی ایران
وعد(مقاومت اسلامی لبنان)
هفته نامه یالثارات الحسین(ع)
استاد شهید مطهری
مؤسسه پژوهشی امام خمینی(ره)
الشیعه
دكتر رحيم پور ازغدي
شهید آوینی
كامران نجف زاده
احمدي نژاد (یادداشت های شخصی)
سیدمسعود شجاعی طباطبایی
مسعود ده نمكي
استاد حميد اعجمي
حاج منصور ارضي
سخن حكيمانه
خبرنگار مسلمان
روياي سبز
وادي خاموشان
تلنگريسم
خاكريزيسم
یک فیلمساز
خمینیسم
کجایید ای شهیدان خدایی
سیاست روز
آینه جادو
یک بسیجی
افلاکیان
تخریبچی دوران
یه پوتین یه پلاک
سید مرتضی آوینی
پایگاه خبری هنر
گروه مذهبی حزب الله
موج مرده
جانم فدای تو ای مرد خدا
شهید مصطفی مازح
جواد الائمه (علیه السلام)
به خدا ایمان داری؟
مجاهدین
آقازاده (علیرضا احمدی نژاد)
دست خط
منطقه ممنوعه
حرف دل
سبحان
قاصدک شب
بانوی شعر شهدا
کربلایی صدوده
عبدالجبار كاكايي
معروف و منکر
قاصدک
مثل کبوتر
جنگ خاموش
سیاسی اجتماعی
شهر تیله ای
رقص گلها
ساجد (سایت جامع دفاع مقدس)
با افلاکیان
انصار المهدی
ضامن من
مدیون خدا
سایه طوبی
مسلمان ایرانی
عرش عشق
مسافر کربلا
حجاب
رایحه عشق
کهف الشهدا
عشاق الحسین
دیار یار
عطر گل یاس
خاک غریب
یالثارات الحسین
كانون هواداران پرسپولیس
خاتون نیلوفری
بیتاب
خبر از او داری؟
رو به آسمان
کوچه بی انتهای تنهایی
سید ذاکرین
آنتی صهیون
راحلان
کلبه کوچک ما
پایگاه اطلاع رسانی سینما و تئاتر
پایگاه اینترنتی هنرمندان
فیلم نیوز
حزب الله افغانستان
رئیس جمهور
دفترچه یادداشت
شهید دکتر مصطفی چمران
مسیح کردستان شهید بروجردی
جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان
سردار شهید محمد ابراهیم همت
سردار شهید حسن باقری (افشردی)
سردار مفقود الاثر مهدی باکری
سردار شهید مهدی زین الدین
سردار شهید حسین خرازی
سردار شهید احمد کاظمی
سردار شهید علیرضا موحد دانش
سردار شهید محمود کاوه
سردار شهید محسن دین شعاری
حزب الله می رزمد
آلاچیق
قافله شهدا
اسیر محبت
آیین مهر
طفل رباب
یک شیعه
پنجره انتظار
طنز سیاسی
سیر بی سلوک
شهادتین
وب عشاق الحسین
غرفۀ ناز
دلدادگان
در انتظار ظهور
یاد یار
بابا جنگ
صهیونیسم دروغ بزرگ
بنیادحفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس
حجاب زن
چادر(حجاب)
سفر بر مدار عشق
خادم الشهداء
ققنوس
شیعه می پرسد
نقد وهابیت
فرافن
سیره شهدا
شماطيل
مبارزه با وهابیت
مسیحای دل
ستاره زد، سلام کن
محفل فاطمیون اراک
سرگیجه
استاد سید مهدی شجاعی
چارقد
بانو بلاگ
سنگچین
زن بودن ممنوع
با سید علی تا فتح ...
کرامات شهدا
سلامی دوباره
مجمع بسیجیان غرب تهران
یا اباصالح المهدی ادرکنی
سرگذر(سهیل محمودی)
عشق علیه السلام(علیرضا غزوه)
قافله(محبان و عشاق)
سردارعشق
عشق علیه السلام(عادل)
هیئت یازینب(س)
داستان جنگ (استاد اکبر صحرایی)
عطش
من یک یهودی ام
مجنون تر از لیلی
پری دریایی
فقط خدا جون
خودم و خودت
سپند سوخته
قرارمون ساعت عشق
شیدای سبز
نبازند هرگز به مردارها
قربانیان تغافل
مذهبی
نماینده (حزب الله)
انصار نصرالله
مصائب احمدي نژاد
قاصدکهای سوخته
بسيجي(s،y،f)
در عمق خاطراتم
لواء الزینب
خاتم الامام
تیریبون آزاد
چزابه
با خدا بودن عالمی داره!
دیده بانان
با چشم های عاشق بیا
جزيره مجنون
مقاومة
افشای بهائیت
ارتباط بهائیت با اسرائیل
هیئت رزمندگان غرب تهران
بر پدرومادر صهیونیسم لعنت
يك بسيجي
بهشت رضوان
نرمه هاي نور
آموزش نظامي
به جون تو
حوزه آنلاين
سينما (اكتور)
مذهبي
بازماندگان
ليلة القدر
تصنيف
خبرنگار تهراني
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM