![]() |
![]() |
|
| مقصدم قدس است! که از کربلا می گذرد ، ای دل تو چه می کنی! می مانی ، یا که می روی؟ |
|
«هوالشهید» گرامی باد یادوخاطره آسمانی های مقاوم شهر به ویژه فاتح خرمشهر "سردار جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان" در بیست و ششمین سالروز آزادسازی خونین شهر ![]() لحظات آماده کردن این پست دله خودم گرفت
و اشکم...،بگذریم! گفتنی نیست!!! تو این پست سه مطلب جذاب گذاشتم؛
اولیش برای فاتح خرمشهر "حاج احمد متوسلیان"، کوتاه اما جالبه، اگه می خوایید پی ببرید به کلام معروف "حاج احمد" حتما بخونیدش. اما بخش دوم این پست چند بیت شعره حماسی برای خرمشهره،به دل ما که نشست،خدا رو چه دیدی شاید تو هم خوشت اومد. اما، امان از بخش سوم این پست، میدونم دلتون میشکنه و اشک به گونه تون میشینه، اما با تأمل همه مطالبُ بخونید و حتما هم نظر بدید.
انتهای افق (مطلب اول) شب بود. سومین یا چهارمین شب بعد از "فتح خرمشهر"، از شدت بی خوابی کلافه بودم. سرم تاب ایستادن روی گردنم را نداشت. از کنار خاکریز جاده ی شلمچه می گذشتم. یک لحظه پشتم را به خاکریز دادم و خودم را رها کردم. چند قدم جلوتر، "احمد متوسلیان" و یکی از بسیجی ها، مشغول صحبت بودند. پرچم سبزی در دست حاجی بود. بسیجیِ خسته تر از من رو به حاجی گفت: « حاج آقا! بی خوابی این شبها که گذشت، امان ما را بریده. انشاءالله امشب با یک خواب ناز و پر ملاطم، تلافی می کنیم! ». زیر آبشاری از نور، که از یک منور منفجر شده پایین می ریخت، دیدم حاجی دستش را روی شانه ی بسیجی گذاشت و او را همراه خودش بالای خاکریز
برد. با کنجکاوی به سمت اونها برگشتم. حاج احمد، با دست به رو به رو، جایی سمت
"غرب" اشاره کرد و پرسید: ببینم! می دانی آنجا کجاست؟ بسیجی که انگار
گیج شده بود: جواب داد: « نمی فهمم حاج آقا! »، "حاج احمد متوسلیان" گفت: « یعنی چه مومن! نمی فهمم چیه؟ آنجا "انتهای افق" است و من و تو باید این پرچم "محمد رسول الله" را آنجا بزنیم. در "انتهای افق" هر وقت به آن رسیدی و پرچم خودت را بر فراز آن قله ها کوبیدی، بعد آسوده بگیر بخواب» آن شب من نفهمیدم "انتهای افق" کجاست، چه رسد به آن بسیجیِ جوانی که کم دست پاچه نشده بود. گیج شدن اون جوان، مطمئناً به خاطر ابهت و جذبه بی حد و وصف "حاج احمد متوسلیان" بود. اما مدت ها بعد خواندم که در روزنامه ای با تیتر درشت نوشته بود: « در بوسنی، جبهه ی بنیادگرایی زیر پرچم "محمد رسول الله" تشکیل شده است ». تازه فهمیدم، منظور "حاج احمد
متوسلیان" از "انتهای افق" چه بوده است. برشی کوتاه از کتاب "لاله های بی نشان" امضاء (مطلب سوم) هیچ کس هم اگر باور نکند تو باور می کنی، تو مادر منی، تو مرا بزرگ کرده ای بی آنکه یک دروغ به من بیاموزی، تو می دانی که مرا نیازی به دروغ گفتن نیست، مگر حرف راست تمام شده است، چه بسیار حرف راست که هنوز ناگفته مانده است، چرا دروغ بگویم؟ اصلاً چه اصراری است که مردم باور کنند؟ مردم دیده های خود را باور می کنند که هنر نیست،هنر در باور کردن ندیدنی
هاست. ولی مهم است برای من که تو مرا و
این واقعه را باور کنی. تو که از آغاز
و در هر نشیب و فراز با من همراه بوده ای، تو که از همه دردها و خوشیهای من آگاه بوده ای، تو باید بدانی و این حادثه را باور کنی. وقتی ناظم مدرسه گفت کارنامه ها را
پدرهایتان باید امضاء کنند، من دست بلند کردم و پرسیدم: اگر کسی پدرش نبود چه باید بکند، گفت: صبر کند تا پدرش بیاید، به هر حال کارنامه را پدر باید امضاء کند. پرسیدم: مادر چطور؟ مادر نمی تواند
امضاء کند؟ عصبانی شد - بی جهت - سرم داد کشید، فکر کرد که من احمقم، بی شعورم و حرف به این سادگی را نمی فهمم و این فکر را بلند عنوان کرد – پیش همه بچه ها – و بچه ها به من خندیدند و من توضیح دادم که حرفش را فهمیدم و چون فهمیده ام سؤال کرده ام و کم شعور ممکن است باشم ولی بی شعور نیستم، دلیلش هم این است که سیزده
سال در این دنیا زندگی کرده ام و شش سال با معدل خوب درس خوانده ام. آدم احمق و بی شعور که نمی تواند شش سال درس بخواند و نمره خوب هم بیاورد. عصبانیتش بیشتر شد، به
من گفت: حیوان نفهم! و مرا مثل یک حیوان از کلاس بیرون انداخت.
و حتی یک کلام نگفت که من راست می گویم یا نمی گویم. وقتی به خانه آمدم – اگر یادت باشد
– تو گفتی چرا ناراحتی؟ و من جواب ندادم، نمی خواستم ترا هم ناراحت کنم و بعد هم سعی کردم اندوهم را نشانت ندهم اما دلم شکسته بود، دلم شکسته بود که با گریه هم، آرام نمی گرفت، اما جز گریه هم کاری از دستم بر نمی آمد. به اتاق بالا رفتم، همانجا که
عکس پدر هست.
پیش روی پدر. گفتم: امضاء کن ، نگفتم خواهش می کنم، گفتم باید امضاء کنی، نمره های بچه ات را باید ببینی، ببینی که در این یک سال
که تو نبوده ای او چه کرده است، گفتم این باید را من نمی گویم، مدرسه گفته است، حرف هم نمی فهمد، من هم دیگر حرف نمی فهمم، باید امضاء کنی، مگر نه شهید زنده است، زنده بودنت را نشان بده، پدری کن. من هم می توانستم مثل دیگران از همان اول بگویم
پدر ندارم، پدرم شهیدشده است و خیال خودم و مدرسه را راحت کنم، اما این کار را
نکردم، اگر تو مرده بودی می کردم، اما تو شهید شده ای، من نمی خواستم به خاطر بی
پدر بودنم عزت و احترامم کنند. نمی خواستم با خون تو خودم راشستشو کنم، نمی خواستم از آبروی تو مایه بگذارم، می خواستم برای تو آبرو باشم، برای همین، سعی کردم که هیچ خلاف نکنم تا مجبور نشوند تو را به مدرسه احضار کنند و بعد بفهمند که
تو شهید شده ای و بعد از خطایم بگذرند و عذرخواهی کنند. این برای فرزند یک شهید شایسته
نیست. دیگر یادم نیست که به پدر چه گفتم،
ولی یادم هست گریه می کردم، شدید گریه می کردم و از پدر می خواستم که نمره هایم را
ببیند و کارنامه ام را امضاء کند. نمی دانم به خواب رفتم یا نرفتم،
اما احساس کردم بویی خوش در هوا می پیچد و هر لحظه بیشتر می شود، نمی توانم بگویم چه بویی مادر! بویی شبیه بوی گل سرخ اما بسیار لطیف تر. بویی که هرگز نه من و نه تو و نه شاید هیچ کس دیگر تا به حال به مشامش نرسیده است. می دانی که من چقدر بوی گل سرخ را دوست دارم. ولی اصلا با بوی گل سرخ قابل قیاس نبود. من نمی دانم مستی چه جور حالتی است ولی فکر کنم که از این بو مست شدم. مستِ مست. بعد، در باز شد و یک سپیدی مثل مه،
مثل ابر تمامِ در را گرفت، بی آنکه به سپیدی دست بزنی می توانستی لطافتش را لمس کنی. به سپیدی خیره شدم، در میان در پدرم را دیدم با یک لباس سفید بلند، صورتش مثل ماه درخشش داشت. یادم نیست لباسش
نورانی تر بود یا چهره اش. نمی شد فهمید. گلویش، آنجا که ترکش خورده بود
نورانیتی شدیدتر داشت، انگار بقیه چهره و اندامش را گلویش روشن می کرد. هلال ماه را
که حتما شبها دیده ای و دیده ای که چطور اطرافش خود را روشن می کند، گلوی پدر همین طور بود. مثل یک هلال، مثل یک گردنبند می درخشید. پوست صورتش آنقدر شفاف و لطیف بود که آدم حتی حیفش می آمد ببوسدش. یک نوار سرخ رنگ بر پیشانی اش بسته
بود که با نور روی آن نوشته بود « ما عاشقان شهادتیم ». لبخند بر لب داشت، مثل گل که شکفته می شود. نگاهش آنقدر لطف داشت که مرا قطره قطره آب می کرد و از چشمم می چکاند. پدر حرکت می کرد اما راه نمی رفت.
مثل ابر که در آسمان حرکت می کند، سبک. آمد کنار عکسش نشست، مثل برف که بر زمین می
نشیند، اصلا شبیه عکس نبود. به اندازه زمین تا آسمان، به اندازه این دنیا تا آن
دنیا با عکسش فرق می کرد. کارنامه ام را از روی زمین برداشت، تایش را باز کرد، من خودم را آرام آرام جلو کشیدم. او نمره ها را یکی یکی نگاه
کرد، معلوم بود که دارد نگاه می کند. و بعد دست برد زیر پیراهن بلند سپیدش و همان
خودکاری را که همیشه با آن می نوشت، درآورد و پای کارنامه را امضاء کرد. خودکار را
دوباره در پیراهنش گذاشت. رویش را به من کرد، دو دستش را گذاشت روی صورتم. اشکهایم را پاک کرد و بعد صورتم را در میان دو دستش گرفت و پیشانی ام را بوسید، هنوز گرمی لبهایش را روی پیشانیم حس می کنم. من هم گلویش را بوسیدم، همانجا که آن وقت تو نگذاشته بودی ببوسم. پدر خندید، وقتی که من گلویش را بوسیدم. قلبم آرام گرفت اما گریه ام، هنوز نه. خود را در بغل پدر انداختم و باز هم گریه کردم، بوی گل سرخ دیوانه ام کرده بود. پدر به سرم دست کشید و موهایم را
بوسید و بلند شد که برود. من چه طور می توانستم بگذارم که پدر به این زودی برود؟ یک دنیا حرف برای گفتن داشتیم که یک کلمه اش را هنوز نگفته بودم. به لباس سپیدش که از حریر لطیف تر بود، چنگ انداختم و گفتم: بابا نرو ما
خیلی تنهاییم. بابا دست مرا از لباسش باز کرد و در میان دستهایش فشرد و گفت: شما
تنها نیستید مریم جان! خدا با شماست، با خدا که باشید هیچ وقت تنها نمی مانید. من هم جایی نمی روم، همیشه پیش شما هستم، از مادر بپرس، شبی نیست که مادر مرا نبیند و با هم حرف نزنیم. گفتم: پس فکری برای ناهید بکن،
ناهید بچه است، این چیز ها را که نمی فهمد، حتی هنوز نمی داند که تو شهید شده ای،
فکر می کند رفته ای به سفر، بیشتر وقت ها جلوی در می نشیند و انتظارت را می کشد. با هر صدای زنگ مثل برق گرفته ها از جا می پرد و بقیه را هم وا می دارد که تا جلوی در همراهش بروند، تعجب می کند از
اینکه دیگران از جا نمی پرند. با بغض می گوید: چرا نشستین؟ باباجونم اومدن، بلندشین در رو باز کنین. مادر بغض می کند و می گوید: بابا
جون اگر بیان کلید دارن، زنگ نمی زنن. و ناهید پایش را به زمین می کوبد و می گوید: شاید دستشون پر باشه، دستشون که پر باشه زنگ می زنن دیگه. این را که به پدر گفتم، اشک در
چشمهایش جمع شد و فقط گفت: می دانم، مریم جان! گفتم: باباجون! کارنامه مرا که امضاء کردی دلم قرار گرفت، آرام شدم، مطمئن شدم که هستی. یک کار دیگر هم برایمان
بکن. پدر با تعجب سرش را بلند کرد و یک
قطره اشک شفاف از گوشه چشمش چکید، گفت: چه کاری باباجان؟ گفتم: دل ناهید را هم امضاء کن،
قرار بگیرد. پدر در میان گریه، خندید و گفت: دل
ناهید را خدا خودش امضاء می کند.
یکباره به خودم آمدم و جای خالی او را دیدم. به طرف در دویدم، در را باز کردم و
فریاد زدم: باباجان! باباجان! حالا این کارنامه، این امضاء و این هم بوی پدر، اگر باور نمی کنی، نکن! زیبا داستانی
حماسی از "استاد سید مهدی شجاعی" اگه از این پست بهره بردید من رو از دعا و نظرتون بی بهره نذارین. یاعلی مدد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 5:25 توسط ميرزا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بسم رب المقاومة.
حزب الله پیروز است. |
| آرشیو موضوعی |
|
آرشیومطالب ضدصهیونیسم آرشیومطالب سیدمیرزا |
|
RSS
|