![]() |
![]() |
|
| مقصدم قدس است! که از کربلا می گذرد ، ای دل تو چه می کنی! می مانی ، یا که می روی؟ |
|
«هوالشهید» اول خرداد سالروز آسمانی شدن مسیح کردستان، فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهداء(ع) سردار شهید محمد بروجردی (میرزا) گرامی باد.
این مطلب کوتاه را بخون؛ برای دانستن...! برای میرزا...! و درباره ی میرزا...!!! راستی شعری که پایین این مطلبه را حتما بخون خیلی باحاله...!!! اصلا مطلبه اصلی این پست اون شعره است! میرزا (شهید محمد بروجردی) پیش از
پیروزی انقلاب، رهبری گروه توحیدی صف را بر عهده داشت و چندین بار توسط ماموران
ساواک دستگیرشده بود، که با زیرکی خاصی از چنگال طاغوت می گریخت. میرزا ازمسئولین کمیته استقبال از امام خمینی(ره) در روز دوازدهم بهمن ماه سال پنجاه و هفت بود، که حقیقتا با سازماندهی جوانان انقلابی، نظم عمیقی در اجرای مراسم آن روز بیاد ماندنی بوجود آورد. میرزا (شهید
محمد بروجردی) پس از پیروزی انقلاب اسلامی به ریاست زندان اوین منصوب شد تا با تدبیر توأم با تواضع به امور زندانیان سیاسی که اغلب ماموران ساواک و منصوبین به دربار شاه بودند، رسیدگی کند. تازه انقلاب داشت به شکل گیری خود دست الحاق می داد، که از
گوشه و کنار وطنِ تازه مسلمان شده، بوی ناخوش تجزیه طلبی و مخالفت با انقلاب اسلامی بر مشام می رسید. کمیته مرکزی انقلاب اسلامی تشکیل جلسه داد و قرار بر تشکیل نیرویی نظامی و البته وفادار به انقلاب اسلامی، شد. آن
نیروی وفادار به انقلاب به نام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نام گذاری شد. سران
سپاه همان اعضای کمیته انقلاب ومسئولین محافظت از امام خمینی(ره)، در روز ورود امام به ایران بودند. بر کسی پوشیده نیست که چنین نیرویی یک فرمانده مقتدر می خواهد و همه حاضرین جلسه نگاهشان را به "بروجردی" دوختند؛ اما بروجردی، فرماندهی سپاه را نپذیرفت و فقط مسئولیت معاونت عملیات سپاه غرب کشور را پذیرفت. میرزا (شهید محمد بروجردی) با جمعی از مبارزین جوان انقلاب اسلامی، به کردستان، که آن روزها مهد آوازه ی جدایی از ایران و تجزیه طلبی بود، عظیمت کرد. با وجود اتهامات بی اساس و عدم همکاری برخی از
کارشکنان با "میرزا" مثنوی پابرهنه آن شب دلم دوباره کسی را بخواب دید فردا درست، عکس رخش را به قاب دید آن شب که بود، با که سخن گفت، از
چه گفت؟ آن شب هر آنچه گفت، ولی از
"شلمچه" گفت از "ایل" گفت و آنچه که
بر کوچ ایل رفت از عاشقی که رفت، ولی با دلیل رفت آن شب، شبی که عاطفه ام پر گرفته
بود یعنی دلم سراغ "ابوذر"
گرفته بود وقت وداع بود، وداع برادرم یک ظرف آب، پشت سرش ریخت مادرم قرآن گرفت روی سرش تا روانه شد فردا خبر رسید که او جاودانه شد او یک پرنده بود که بال و پرش
نماند مردی سوخت، سوخت و خاکسترش نماند ای روزگار در تب خون پروراندیم وقتی مرا به سوگ شهیدم نشاندیم امشب کسی به یاد "ابوذر"
سخن نگفت مردی غریب درد دلش را به من نگفت دیوارها، نمایش مردم فریبی است در شهر ما که سهم ابوذر، غریبی است اما هنوز منطق باروت، گفتنی است نصر خدا و محشر "ماووت"،
گفتنی است وقتی خدا به سوی زمینش "خلیل"
داشت وقتی تمام قافله مان، نام "ایل"
داشت یادش بخیر، داعیه دار ستیزه داشت مردی که استوار تر از "قلعه
دیزه" بود وقتی قیام خون خدا، نصب عین بود رمز حماسه مان، غزل "یا حسین"
بود آن شب، شبی که پیکر یاران به آب
رفت مجنون ترین جزیره دنیا، به خواب
رفت آن شب، جزیره قصد شکار "سهیل"
داشت چشمی مدام، سوز دعای "کمیل"
داشت آن شب، جزیره بود و جنون، باتلاق
خون پایان گرفته بود کسی در رواق خون نیزار نه، که بارش باران نیزه بود مردی غریب، همدل "هورالهویزه"
بود ما آمدیم و هیبت مردان خاص ماند داغی سترگ بر دل ام "الرصاص"
ماند « زخمیم، خنجر یمنی را بیاورید زنجیرهای سینه زنی را بیاورید » زنجیرهای سینه زنی پتک و آتش است هیهات گوی قافله در یک کشاکش است زنجیرهای سینه زنی وقف شانه هاست از عشق، از غرور بسیجی، نشانه هاست همزاد زخم و درد ولی، باز کهنه تر همپای آهوییم ولی، پا برهنه تر
زیبا نوشته ای حماسی از عبدالحمید رحیمیان جهرمی اگه خوشتون اومد دعا کنید، نظر هم که باید بدید دیگه!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:31 توسط ميرزا |
|
« هو الشهید »
کاش از قلبم به قبرت راه داشتکاش زهرا (س) ، هم زیارتگاه داشتشهادت ام الائمه حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و مظلوم ستیزی درجهان ، خون به دلمان کرده است ، اما چه باید کرد ، جز صبر! که علی و فاطمه (علیهما السلام) روزگاری در فراق حضرت رسول (صل الله علیه) اُسوه حسنۀ این صبر بودند...اگه
میخوائید خونۀ دلتون از «زنگار غفلت» تطهیر بشه و جلاء بگیره ، نمی دونم ، اما شاید
خوندن این داستان کمکتون کنه!!!
مثل مادرشان زهرا (سلام الله علیها) دیگر کاملاً شب شده بود؛ به مصلی رسیدیم. قبل از پیاده شدن به پیرزن گفتم؛ مادر! عکس های مصطفی و مجتبی همراهت هست؟ گفت: پسرم! آسمان را نگاه کن. گفتم؛ چه طور مگه؟! جواب داد؛ در آلبوم عکس های من آنقدر ستاره برای درخشیدن هست که ستاره های من در میان شان گم هستند. با تعجب پرسیدم؛ منظورتان را نمی فهمم. تبسمی زد و گفت: از پسرانم هیچ نشانی به دست ما نیامده. از حرف های رفقای شان احساس می کنم باید شهید
شده باشند؛ منتهی گمنام،درست مثل مادرشان زهرا (س)... دقایقی بعد دیدم ، چه عاشقانه تابوت ها را به بغل گرفته بود؛ پیرزن. ناچیز نوشته ای پیشکش ذوق دوستداران هنر حماسی لطفا بر روی "ادامه مطلب" کلیک کنید تا از متن کامل این داستان بهره مند شوید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:15 توسط ميرزا |
|
|
چون حرف دله به دل میشینه، بخونیدش خیلی جذابه خدا و خمپاره دفتر عشق حق ورق مي خورد هر چه دل بود با خودش مي برد چون كبوتر دلم ز سينه پريد رفت و رفت عاقبت به جبهه رسيد تا نهاديم پاي در سنگر كارمان بود با خدا ديگر در دل خويش آرزو كرديم دست افشانده و وضو كرديم مي گرفتيم گه وضو با خون گاه با دجله گاه با كارون بود تسبيحمان قطار فشنگ مهر و سجاده مان زمين و تفنگ چادر و سنگر نگهباني مسجد و سجده گاه عرفاني زندگي چهره نجيبي داشت "منطقه" حالت عجيبي داشت جنگ بود و خدا و خمپاره جبهه بود و "اوركتي " پاره قمقمه تشنه لب كنارم بود كوله پشتي، هميشه يارم بود تيربارم صداي خوبي داشت لهجه ي ساده ي جنوبي داشت لحظه ها تَقّ تَقّ صدا مي كرد "كاتيوشا" خدا خدا مي كرد خط اول صف شلوغي داشت شب حمله عجب فروغي داشت شبِ حمله خدا و خوبانش جمع بودند در بيابانش ديده تر مي شد از نشاط حضور جاده مي شد نثار گام عبور ديده ها برق شادماني داشت حالتي پاك و آسماني داشت ديده ماه در تماشا بود محو اين چهره هاي زيبا بود عملياتمان عروسي بود مجلس عيش و ديده بوسي بود برق شادي به شب صفا مي داد روشنايي به جمع ما مي داد پشت "ميدان مين" رسيد ستون "معبري" باز شد توسط "خون" بر فراز سر دلاورها شاد مي شد دل "منوّر" ها نوجوان و جوان و پير، همه حمله بردند مثل شير، همه سنگر "دوشكا" كه كف مي زند "آر.پي.جي" فقط هدف مي زد تيرمان تير غيب و كاري بود دشمن از دستمان فراري بود تير و خمپاره همچو نقل و نبات خوردني بود با دو سه صلوات دشت و صحرا پر از شقايق بود قلب نيزار غرق قايق بود همه از فرط عشق مي مردند جان تشنه به جبهه مي بردند مرگ را مثل آب مي خوردند با شهادت شراب مي خوردند هر كسي تير و تركشي مي خورد گويي سبقت ز ديگران مي برد جنگ اگر عرصه خشونت بود عاشقان را در آن سكونت بود من در آنجا كه كمترين بودم با چه گل ها كه هم نشين بودم زیبا شعری حماسی از "بهروز ساقی" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 3:44 توسط ميرزا |
|
|
این شعر "ابولفضل سپهر" رو بخونید٬ اگه به دلتون نچسبید٬
خوب نچسبیده دیگه!!! میگی چی کار کنم! ها!!!
اما بخونیدش٬قشنگه ...!
دارا و سارا هنگام جنگ داديم صدها هزار دارا شد كوچه هاي ايران مشكين ز اشك سارا سارا لباس پوشيد، با جبهه ها اجين شد در فكه و شلمچه، دارا به روي مين شد چندين هزار دارا، بسته به سر سربند يا تكه تكه گشتند يا كه اسير و دربند ساراي ديگري در، مهران شده شهيده دارا كجاست؟ او در، اروند آرميده دوخته هزار سارا چشمي به حلقه در از يك طرف و ديگر چشمي ز خونِ دل، تر سارا سوال مي كرد، دارا كجاست اكنون؟ ديدند شعله ها را در سنگرش به مجنون خون گلوي دارا آب حيات دين است روحش به عرش و جسمش، مفقود در زمين است در آن زمانه رفتند، صدها هزار دارا در اين زمانه گشتند ده ها هزار دارا هنگام جنگ دارا گشته اسير و دربند داراي اين زمان با٬ بنزش رود به دربند داراي آن زمانه بي سر درون كرخه ساراي اين زمانه در كوچه با دوچرخه در آن زمانه سارا با جبهه ها عجين شد در اين زمانه ناگه، چادر "لباس جين" شد با چفيه كه گلگون از خون صد چو دارا ست سارا خود، از براي، جلب نظر بياراست دارا و گشواره، حقا كه شرم دارد! در دستهايش امروز، او بند چرم دارد با خون و چنگ دندان، دشمن ز خانه رانديم اما به ماهواره تا خانه اش كشانديم جاي شهيد اسم خواننده روي ديوار آنها به جبهه رفتند، اينها شدند طلبكار!!! زیبا شعری از بسیجی ترین شاعر دفاع مقدس - ابولفضل (بهزاد) سپهر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 2:29 توسط ميرزا |
|
|
این هم شاهکاری از مهندس شهید مهدی باکری
مطلب جالبیه٬ ارزش یکبار خوندن رو داره!!!
وقتی آقا مهدی باکری شهردار ارومیه بود ، یک شب باران شدیدی
می بارید به طوری که که سیل جاری شده بود . ایشان همان شب
ترتیب اعزام گروهای امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با
آخرین گروه عازم منطقه شد و پا به پای دیگران در میان گل و لای
کوچه ها که تا زیر زانو می رسید به کمک مردم سیل زده شتافت . در
این بین آقا مهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد از مردم کمک
می خواست . تمام اسباب و اثاثیه پیرزن در داخل زیر زمین خانه در آب
فرو رفته بود . آقا مهدی باکری بی درنگ به داخل زیر زمین رفت و
مشغول کمک به او شد ، کم کم که کارها رو به بهتر شدن بود پیرزن به
مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد وگفت : خدا عوضت
بدهد مادر ! خیر ببینی . نمی دانم این شهردار فلان فلان شده کجاست
تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرد؟
گرفت.
آمرزش نمود و پانزده روز بعد در عملیات بدر در اسفند ۱۳۶۳ مزد
زحماتش را با شهادت گرفت و از میان زمینیان پر کشید و به افلاکیان
آسمان پیوست تا همیشه زنده باشد و نظاره گر رفتار ما باشد .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:11 توسط ميرزا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بسم رب المقاومة.
حزب الله پیروز است. |
| آرشیو موضوعی |
|
آرشیومطالب ضدصهیونیسم آرشیومطالب سیدمیرزا |
|
RSS
|